Agha Gholam

.: هوم :.
.: آرشيو :.
.: ايميل :.
 
 

سیگار و پیره مرد

 
شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳٩٠

هوای اسفند ماه هر روزی یه رنگه، اون روز هم که باید هزارتا کار انجام میدادم و کلی تردد توی شهر داشتم بارون تندی گرفته بود. بلاخره بعد از کلی خیس شدن یه تاکسی پیدا شد و سوار شدم.

بعد از چند لحظه پیره مردی شصت و چند ساله سوار شد. راننده از این آدمهای داش مشتی و اهل لوتی گری بود.

دکورداخل ماشین آدم رو یاده فیلم فارسی های قدیم مینداخت،

پیره مرد حال عجیبی داشت....

یه چیزایی با خودش زمزمه میکرد لبخند میزد گاهی هم یواشکی اشک چشماشو پاک میکرد.

پشت ترافیک میدون ونک گیر کرده بودیم که پیره مرد گفت داداش یه نخ از اون سیگاره مردت که رو داشبورده میدی ما بکشیم به یاده قدیما؟!
راننده هم با رویی خوش یک نخ سیگار بهش داد.

 

نوشین جان......دنیای منی.......نوشین جان.......رویای منی.......نوشین جان

 

پیره مرد: پهلوووون این آهنگتم یه خورده زیاد کن حالی به حالیمون کرد.

راننده: روچشم جوون

پیره مرد درحالی که کامهای عمیق از سیگار میگرفت دستشو از پنجره کرده بود بیرون و واسه خودش عشق میکرد، اشکها و لبخند هاش بیشتر و گنگ تر شده بود.

راننده: جوون به یاده کی این طوری کام میگیری از اون وینیستون مادر مرده؟؟
پیره مرد: به یاده زنم، به یاده جوونیم، به یاده روزهای عشق و عاشقی که با زنم از میدون خوراسون میکوبیدیم با دوتا بیلیط میومدیم میدون ونک، از ونک تا خود میدون تجریش پیاده میرفتیم دست در دست عشق میکردیم واسه خودمون که چی!!  سره پل تجریش شیش تا سیخ جیگر بخوریم و بریم پیش قربونش برم امامزاده صالح استخونی سبک بکنیم و واسه چی!! جلو افتادن عروسیمون دعا کنیم ، که سال بعدش چی!! واسه اینکه بتونیم یه خونه نقلی تو پامنار بخریم و جوجه کشی کنیم خیره سرمون.

قربونش برم این امامزاده صالح هرچی خواستم تو این زندگی بهم داده، زن، خونه، بچه های خوب، کار خوب، قربونش برم خیلی کرم داره پهلوون خیلی.

یادش بخیر....

چقدر تو سرما و گرما، زیره برف و بارون از این میدون تا تجریش پیاده رفتیم
هیییی جوونی کجایی که یادت بخیر....!!

پیره مرد چند کلمه تعریف میکرد و یک کام سنگین از سیگار میگرد و با عشق فرو میبرد و با حسرت خارج میکرد.

یادش بخیر این جوبا اون موقعها آبش زلال بود، یه دونه آتاآشغال توش نبود. تابستونا که این مسیر رو میرفتیم خسته که میشدیم کفشامونو در می آوردیم و پامونو میکردیم تو آب یه صفایی میداد که نگو، تو نمیری پهلوون این زن دست و پاچلفتی یه دفعه لنگه کفششو انداخت تو آب، آب بردش نزدیک یک ساعت کولش کردم تا رسیدیم میدون تجریش و رفتیم از خادم قربونش برم امامزاده یه جفت دمپایی آریه گرفتیم.
هیییییی چه روزایی بود، قربون اون روزا....

راننده: خدابیامرزه جمیع رفتگان رو این شبه جمعه ای، میگم جوون ایالت هست یا به رحمت خدارفته؟

پیره مرد: نه بابا سورو مورو گنده، صحیح و سالم، قدرتی خدا هنوز سایش بالا سرمه

راننده: خوب، خدارو شکر ایشالا که سالهای سال زنده باشید و کنار همدیگه زندگی کنید.

حالا جوون تنهایی داری میری کجا؟ میخوای بری امامزاده دوباره دعا کنی زن گیرت بیاد.......

پیره مرد درحالی که پک جانانه ای به سیگار زد گفت:
نه پهلوون، دارم میرم پیش قربونش برم آقا، بگم که آقا غلط کردم. چهل و سه سال پیش،

صبح تا شب اومدم آرامشتو به هم ریختم که چی!! زورکی ازت یه زنی رو بخوام که قسمت من نبود،

شماهم قربونش برم انقدر کرم داشتی که روی منه جوونه سمج رو زمین ننداختی، اومدم بگم آقا گه خوردم...!!

راننده: آخه چرا جوون تو که همش داشتی خاطرات عاشقانه تعریف میکردی واسه ما؟؟؟

پیره مرد: همین کنار پیاده میشم،


 آقا غلام دودگیر
90/12/13

Agha Gholam
 

 

حتی جرعتش رو ندارم برات تعریف کنم!!

 
یکشنبه ۸ آبان ،۱۳٩٠

 دوست قدیمی سلام، چندوقته میخوام باهات درده دل کنم، نمیشه،
میدونم که دیدی،مگه نه؟
اول از هرچی خواستم تشکر کنم ازت، چون وجودت باعث دلگرمی بود مثل همیشه،
مثل همیشه خیلی کمک کردی، این دفعه خیلی حالم خرابه، فکر میکنم توی یکی از بزرگترین چالشهای زندگیم گیر کردم، واسه اولین بار با تمام سلولهای بدنم وحشت رو حس کردم، تمام استخونهام یخ زده، دیدی که چی شد؟
کمتر از چند ساعت آتیش به بلندی های مزرعه هم رسید، ثمره زندگیم جلوی چشمم سوخت، کبریتم دست من بود.
واااااااااااااای چه لحظه هایی بود، چه حال داغونی دارم، هیچ وقت انقدر کم نیورده بودم، خرابم رفیق.
توی چند ساعت زندگیم چرخید، بغض نمیزاره درست حرفمو بزنم رفیق، تو که میدونی چی میخوام بگم، دستمو ول نکن.
زانوهام سست تر از اونیه که بتونم دوباره صاف وایسم.
به رفاقتمون قسم این دفعه خیلی خرابم، تو که دیدی، پس در حقم رفاقت کن،
فقط همین.

آقا غلام، با انگشتهای جوهری
90/8/5

Agha Gholam
 

 

شن های داغ تابستونی

 
پنجشنبه ۱٤ مهر ،۱۳٩٠

 قرار بود دو روزه تعطیلی آخر هفته همه بیان خونه ما که از اینجا باهم بریم خونه آقا جون اینا،
سه شنبه بعدازظهر که داشتم از دانشگاه برمیگشتم بیام خونه توراه برگشت بایه موتوری تصادف کردم.
دم دمای غروب بود، تا برسم بیمارستان ساعت هشت و نه شده بود، خلاصه، عجب شب پر استرسی بود واسه همه، بابا و عمو و مامانو فک و فامیل تو این راهرو های بیمارستان این طرف اون طرف میرفتن، چیزی نشده بود به سرم ضربه وارد شده بود واسه همین دکترا یه خورده میترسیدن، خلاصه ده صبحه پنجشنبه منو مرخص کردن، رفتیم خونه. قرار بود بریم خونه آقا جون اینا ولی مامان گفت فردا صبح برم که من حالم بهتر بشه.

فردا صبح همه شاد و شنگول با سه تا ماشین راه افتادیم سمت خونه باغ، نزدیک اونجا که میشد یه حس قشنگی بهم دست میداد، همه چی بوی سادگی، بوی طبیعت، بوی بچگی میداد، یه کوچه خاکی بایه شیب کم که تهش خونه آقا جون و مادرجون بود.یه جوب آب باریک شیطون هم از توی باغ رد میشد و کنار کوچه واسه خودش زندگی میکرد. سره کوچه که رسیدیم از ماشین پیاده شدم و دوون دوون رفتم کلون دره بزرگ آهنی خونه رو زدم،مادرجون با یه عینک بزرگ و یه روسری گل گلی اومد در رو واز کرد، انگاری لبخند رو روی لباش دوخته بودن هیچ وقت صورتشو بدون لبخند نمیدیدی، ولی نمیدونم چرا چشماش قرمز بود، باخودم گفتم شاید واسه آب مرواریدشه به روش نیوردم چون خیلی از دست این مریضی شاکی بود.
محکم تو بقلم فشارش دادمو دوییدم توباغ...

آقاجون مثل همیشه روی صندلی نه نوییش تو ایون خونه نشسته بود و بند و بساتشم جلوش ولو بود و داشت با رادیوش ور میرفت.
منو که دید مثل همیشه صدام کرد"" نازگل دختر"" بیا اینجا ببینم پدرسوخته......
دوتا گنجیشکه خوشکل ریزه میزه داشتن روی دیوار حیاط عشق بازی میکردن، پسرای شرو بازیگوش هم توی حیاط دنبال مرغ و خروسا میکردن، دختر عموهام که از من کوچیکتر بودن نشسته بودن پیش مادرجون که داشت تو حیاط برنج پاک میکرد، بابا و عموهم داشتن ماشین میشستن ته حیاط، عمه خانم مهربون هم رفته بود توی زیرزمین که آلبوم قدیمی آقاجون رو براش بیاره آخه قرار بود امروز ظهر چندتا از دوستای قدیمی آقاجون بیان به دیدنش و مثل همیشه بشینن از خاطراتشون بگن و صفاکنن.
منم که یکی از کتابهای قدیمی رو از روی طاقچه ورداشته بودم توی ایون کمی اون طرف تر داشتم آقاجون رو رسد میکردم. مثل همیشه کئار دستش روی چهارپایه یه پاکت سیگار بود که سالی یه بار ازش یه نخ میکشید، میدنستم که اونو واسه مرور خاطراتش با رفقای قدیمیش گذاشته این دفعه.

یه هویی صدام کرد....
""نازگل دختر"" بیا اینجا باباجون......
کتابو گذاشتم گوشه ای و باآغوش باز رفتم
جانم آقاجون
""نازگل دختر"" یه چایی کمر باریک لب سوزه قندپهلو نمیخوای بدی بابا بوخوره؟
چشم آقاجون
همیشه به من میگفت تو شبیه جونی های خانم جونی، واسه همین منو از همه نوه هاش بیشتر دوست داشت،
که همیشه باعث حسادت بقیه میشد، آقاجونم سریع میگفت هیس هیس حسودی نکنید به نازگلم، نازگل دختر یه چیز دیگس واسه من....

همین طوری که داشت چایی میخورد شروع کرد واسم از قدیم نیدیما تعریف کردن، همیشه اینکارو میکرد و همیشه هم واسم تازگی داشت، یه جوری با احساس تعریف میکرد که آدم واقعا حس میکرد الان تو اون زمانه.
بعضی وقتا بغض میکرد، بعضی وقتها میخندید، بعضی وقتها اشک تو چشماش جمع میشد، به خاطرات خدابیامرز فلانی و فلانی که میرسیدیم یه نخ سیگار تا نصفه میکشید، نصف دیگشو میزاشت رو زیرسیگاری تا تموم بشه.
ولی این دفعه خاطراتش خیلی فرق میکرد، با یه حس خاصی تعریف کرد برام، واسه اولین بار از آشناییش با خانم جون گفت از سالهای اولشون گفت از جوونیاش گفت از پدرش از مادرش از برادر و خواهراش هی گفتو هی سیگار کشید هی سیگار کشید، من تاحالا ندیده بودم آقاجون دوسه نخ سیگار رو پشت سره هم بکشه، اشک توی چشماش جمع شده بود ولی هی میخواست خودشو جلوی من نگه داره و محکم حرف بزنه،

ولی به یه جاش که رسید دیگه بغضش ترکید نتونست خودشو نگه داره....
از خجالت آب شدم، واقعا حس عجیبی بهم دست داد....
گفتم آقاجون میرم واستون یه چایی دیگه بیارم و فورا از پیشش رفتم.

نیم ساعت بعد با یه چایی و چندتا دونه بیسکویت اومدم تو ایوون، مادرجون نمیدونم چرا انقدر گرفته و پریشون بود،رفتم دوباره کنار دسته آقاجون نشستم، یکمی دست و پاهاشو واسش مالیدم تا دوباره لبخند قشنگش برگشت.
سرموچرخوندم دیدم ته باغ بابا و عمو دارن پشت ماشین همدیگه رو بقل میکنن، باخودم گفت وااا بعد سی چهل سال خرسای گنده یادشون افتاده همدیگه رو بقل بکنن.

نمیدونم عمه خانم که انقدر مهربونه واسه چی داشت بچه هارو دعوا میکردو به زور همرو فرستاد تو اتاق،
تو همین فکرا بودم که دیدم مامانم داره به پهنای صورت اشک میریزه و رخ به رخ من داره نگام میکنه،
جا خوردم، با خودم گفتم آخه چی شده مگه؟؟
 که یه هویی مامانم خودشو انداخت رو منو شروع کرد به گریه کردن.....
شوکه شده بودم اصلا نمیتونستم حرف بزنم زبونم بند اومده بود.
باهزار زحمت مامان رو از تو بقلم بلد کردم و بهش گفتم چ چ چی چیی شده آخه چته تو؟؟؟؟
یه هویی صدای شیون و زاری توی کل باغ پیچید، انگاری همه چی داشت رو سرم خراب میشد، هنوز نمیدونستم چه خبره!!
ناقافل پاهام سست شد، دستم رو گذاشتم رو دست آقا جون که رو دسته صندلی بود و نشستم،
 یه سرمای عجیبی حس کردم، تمام تنم یخ کرد....
آقاجون داشت همین طوری ته باغ رو نگاه میکرد ولی دستش چرا انقدر یخ بود......؟؟؟؟!!!!
.......
........
..........

بعد از اینکه گردوهارو لای خرما گذاشتم، مادرجون اومد خیلی آروم کنارم نشست.
""نازگل دختر"" آقا جونت دیشب خیلی چشم به راهت بود چرا دیر اومدی؟؟تو که هیچ وقت منتظرش نمیذاشتی؟!!
چشمامو که باز کردم دیدم کنارحوض وسط حیاطم، عمه خانم داره آب میپاچه رو سرو صورتم و هی صدام میکنه....
یکم که هوش و حواسم برگشت از عمه خانم شنیدم که مادرجون بهش گفته....
آقاجون دیشب ساعت ده فوت کرده.

مادرجون جرعت نکرده بهش دست بزنه.
.......
........
..........

ولی؟؟ولی آقا جون!! آقاجون که داشت واسه من خاطره تعریف میکرد؟؟ چایی، سیگار؟؟.......

 90/7/14

آقا غلام قصه گو

Agha Gholam
 

 

یه مرداب توی تن از فراموشی

 
پنجشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٩

یادم نیست چی میخواستم بگم، داشتم لای ورقهای دفترچه خاطراتم نامه های عاشقانتو میخونم عطسم گرفت مجبور شدم دماغم رو با آخرین نامه عاشقانت پاک کنم ببخشید مهشید جون، میدونی فریبا خیلی ساله که میخوام بهت بگم دلم واست یه جوری میشه، میدونی حس قشنگیه که تو دلم وول میزنه ولی نمیدونم چرا هردفعه یه هویی حس ریدنم میگیره؟! مهسا اون کادویی بود که اون روزی دادی؟ یادته؟ خوب ورپریده چرا جوراب سولاخ داداشتو واسم آوردی خجالت نمیکشی؟ روزه سومی بود که توی جزیره بودم فهمیدم که من توی جزیره تنها نیستم، صداهای عجیبی به گوشم میرسید مثل ناله یه دختر بچه بود، مختصر جیره ای که از لاشه کشتی پیدا کرده بودم رو ورداشتمو به سمت صدا راه افتادم، تو راه که داشتم میرفتم باخودم گفتم اگه آقا رئیس قبول بکنه یه مساعده بهم بده بلاخره میتونم دست دختر عموم رو بگیرمو برم سره خونه زندگیم تو همین خیالا بود که یه هویی گوشیم زنگ خورد، دیرینگ دیرینگ...، در رو باز کردم باورم نمیشد خود آلفرد بود یه نگاهی از سرتاپاش کردم خیلی عوض شده بود، اونو توی آغوشم گرفتم داشتم فشارش میدادم که بلاخره آبش در اومد، میوه بد مزه ای بود ولی توی این جزیره برای زنده موندن گزینه خوبی بود، همین طور به رفتن به سمت صدا ادامه دادم، یه هو آقای رئیس جلوم ظاهر شد، به پته پته افتادم دست آلفرد که توی دستم بود خونی بود تمام تنم یخ کرد توی جزیره بادهای خیلی سردو خشکی وزیدن گرفت، صدای ناله هی داشت بیشترو بیشتر میشد که یه دفعه یه چیزی از پشت زد روی شونم همکارم خانم راد منش بود گفت حالت خوبه؟ آقای رئیس رفت پس چرا بهش نگفتی تو باید بهم بگی آلفردو چه اتفاقی افتاده این دست خونی این لکه های درشت خون روی لباست اینها چی میتونه باشه بله این یه خرسه قهوه ایه با تمام سرعت شروع کردم به فرار کردن، اصلا جرعت نداشتم پشت سرم رو نگاه بکنم وقتی برگشتم آقای رئیس واقعا رفته بود و من نتونسته بودم درخواستم رو بهش بگم باید آلفرد بریم و جنازه رو مخفی بکنیم ممکنه هرلحظه یکی اون جسد رو پیدا بکنه...شروع کردیم به کندن زمین هیکل تنومندی داشت باید یه قبره بزرگ میکندیم در همین حین آخرین جیره آبم تموم شد باید قبل از تاریکی شب به لاشه کشتی برگردم تا شاید بتونم مقداری آب پیدا بکنم، شروع کردم به حرکت کردن برگه درخواست وام رو مچاله کردم و انداختم زمین خیلی نا امید بودم نمیدونستم جواب دختر عموم رو چی باید بدم چطور بهش بگم که آلفرد زن چاقه خودش رو کشته هنوزم باورم نمیشد هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم بلاخره یه چوب محکم بلوط پیدا کردم که اون رو اهروم بکنم زیره لاشه کشتی تا بشکه آب رو دربیارم و اونارو بشورم آخه لباسهای منم خونی شدم بود آلفرد همین طور مثل یه مجسمه به من نگاه میکرد انگاری که اصلا توی این دنیا نبود هرچی که بود بدبختی و بی پولی بود همش همینه دیگه هیچی ندارم بهت بگم با این وضعیت ما نمیتونیم با هم زندگی بکنیم پس هرکاری کردم نتونستم خودم رو از زیره لاشه کشتی بیرون بیارم دیگه باید ثانیه های آخرم باشه ساعت همین طور تیک  تیک میکرد و من مجبور شده بودم برای دفاع از خودم آلفرد که بهترین دوستم بود رو بکشم.

 

آقا غلام آلفرد هیچکاکه صادق حمایت اینا

٨٩/١٠/٢٣

 

 

Agha Gholam
 

 

زخم

 
شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٩

چه حقیرند مردمانی که دم از عقل و منطق میزنند و در سر جز پوچ هیچ ندارند،
عشق را بزرگ و اسطوره ای میدانند و جز دست آویزی برای لحظه هایشان از آن نمیدانند،بوی ترس از تمام نفسهایشان به مشام میرسد با این حال پشت نقاب سلابت پنهان میشوند.
آه که رنگ فریب چشمانت، دستان سردت، نگاههای گنگ و وهم آلودت قلبم را سوزاند، میخوام از زخم بگم، چی میخوام بگم نمیدونم، هرچه بادا باد، بدون سانسور هرچی اومد مینویسم.انگاری یه تیره سمی از پشت خورده وسط قلبم، قلبم سولاخ شد این دفعه واقعا از اون سولاخ افتادی بیرونمیخواستم یه تیشه وردارم برم کوه دماوندو بکنم مامورای محیط زیست خفتم کردن، عجب دوره زمونه ای شده سر به بیابون بزاری جکو جونورا میخورنت کوهم که نمیشه کند، شاید با یه کایت برم تو برج میلاد که اون دل زبون نفهمت بفهمه که چه بلایی سره من اومد. میدونی چند وقته به جز گرسنگی هیچ حسی ندارم، البته بعضی وقتا شاشم میگیره، انگاری دیگه رسیدم به خود خودم، منمو خودمو دودکشم، حرف حسابمو نمیفهمی هیچ توقعی نیست این دری وری هارو بفهمی، ولی خوب اگه یابه نگم انگاری نیستم باس بگم تا باشم، دوباره شب زنده داری ها داره میاد سراغم انگاری حس میکنم برگشتم به شونزده سالگی، دوباره همه چی رو مثل یه بچه باحسرت نگاه میکنم، یه دنیا آرزوی نرسیده و محو شده، بوی لجن گرفتم، دنیای قشنگ شما خیلی آلودم کرد، هیشکی نبود دستمو بگیره، هرروز سردتر و سردتر...، پشت بوم قلبمو کلی برف گرفته این پارو سگ مصبم نمیدونم کجا گذاشتم، حیف از اون همه شعر عاشقونه، توگوش خر مش حسن اگه خونده بودم الان مثل ژولیت دربه درم شده بود.این همه تو کتابها خوندیم از عشقهای اسطوره ای شیرین و مجنون، لیلی و فرهاد، رومئو و آنجلینا چمیدونم این همه عشق اسطوره ای که مثل سه تا اردک عاشق آشیونشونو بالای دودکشای ساختمونهای بلند خیابون شانزالیزه ساختن، ولی ماچی مثل خری هنوز اندرخم همون کوچه قدیمی گیریم و هی الکی جفتک میندازیم. ده از بس زبون نفهمی، دنبال یه جارو میگردم که بتونم باش پرواز کنم از اینجا برم، قالیچه حضرت سلیمونم باشه دست بافم نباشه قبوله، میخوام بکنم برم، واقعا دیگه حوصله نفس کشیدن رو ندارم، نفسهام خیلی تکراری شده، پشت ماه میگن یه شهره که آدما رو فقط به خاطره دلشون میخوان، هیشکی به هیشکی فخر نمیفروشه هیشکی دل هیشکی رو نمیسوزونه هیشکی دل هیشکی رو بازیچه نمیکنه هیشکی حرفای قلمبه سلمبه نمیزنه همه این جورین دیدی چی جوری؟ این جوری. خلاصه میگن اونجا قیمت دل ارزون نیست آدما رو به هیچ و پوچ نمیفروشن.اگه بلیط گیرم بیاد با قطاره پرنده این هری پاتر جاکش میرم اونجا، میرم از دست همه راحت میشم، تیمور رو که نشد بکنم سفینه، بلاخره من میرم، میرم پیش آدمهایی که مثل خودم باشن اینجا سیاره من نیست تو بمون تو هزاران هزار فرسنگ زمین خودت پیشرفت کن و آیندت رو با اصول مهندسی بساز.به قول شاعر شیرین سخن باباطاهره شیرازی ما که رفتیم نگران...، نمیدونم شاید مامانه طاهره شیرازی این شعرو گفته خلاصه نفس عمل مهمه.حالا هی شامورتی بازی در بیار واسه ما، دیدی رفتم، دارم میرما، من رفتم، رفتما، یعنی برم؟ خوب نزن دارم میرم.
دارم میسوزم، دارم میسوزم، دارم میسوزم.
راسیتش جونتر که بودم یه بابایی نفرینم کرد که به این روز بیوفتم، به خداوندی خدا پاسوز نفرینشم توی ثانیه ثانیه هام حس میکنم.

سلام، بزرگ ترین آرزوم از ته ته ته ته دلم اینکه که دیگه این چشمهای قورباغه ایم به تو نیوفته، خدایا منو به بزرگترین آرزوم برسون. بورو، دیگه به خوابمم نیا، تن پیرو ضعیف من دیگه طاقت سنگینی نگاهت رو نداره، خداحافظ برای همیشه.

 آقا غلام پرنده

89/8/6

 

Agha Gholam
 

 

بازگشت گودزیلا

 
پنجشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٩

سلام، من دوباره اینجام، خودمم، آقا غلام،

نمیدونم از کجا باس شروع کنم ولی انگاری مثل یه ققنوس توی آتیش خودم سوختم و از خاکسترم دوباره بلند شدم، خیلی روزا پیش تر دلم میخواست بیام بنویسم ولی خوب چهار پنج سال طول کشید تا به این قدرت رسیدم.

نمیدونم از کجا بگم از چی بگم خیلی چیزا هست که باس بگم ولی خوب چی بگم.

بلاخره تونستم از زندان فرار کنم، ولی خوب هنوز اسیرم.

قلبم انگاری یخ زده به قول فرنگی ها فیریز شده، دلم واسه همه چی تنگ شده واسه خود غلامم بیشتر از همه چیز. دلم میخواست یه مخترع بزرگ بودم یه چیزی تو مایه های فردوسی طوسی حالا آبی هم بود اشکالی نداره میتونستم تیمور رو کامپیوترم رو میگم، تبدیل میکردم به یه سفینه فضایی شایدم صفینه فضایی حالا گیرنده، میرفتم اون بالا بالا ها دور دورا از دست همه راحت میشدم میشستم تو تنهاییه خودم کلی عشقو حال میکردم بعد که دلم تنگ میشد از اون بالا شیرجه میزدم وسط زمین و خوشبختی هاش که همین خوشبختی هاشه که دهن مارو مثل اتوبان تهران قم آسفلات کرده که کلی هم چاله چوله داره مثل آدم هم آسفالت نمیکنه که.

آآآآآآآآخیش خیلی وقت بود دری وری نگفته بودم یا به قول خودم یابه نگفته بودم دلم اوچول شده بود واسه یابه سرایی، خوب شکر خدا انجام شد.

دارم روی یه سری پروژه های خیلی بزرگی فکر میکنم، مثلا یکیش اینه که چه جوری میشه یه شبه پولدار شد یا چه جوری زنها میتونن بیست و چهار ساعت حرف نزنن یا چه جوری میشه قانون نسبیت انیشتنگ رو نقض کرد یا قانون کنش و واکنش یعنی چی، یعنی اگه یه لقد بزنم زیره کونت تو جفت پا میای تو تخت سینمو از این چیزا.

راستی الان نمیدونم کجام از زندان که گفتم بلاخره تونستم بعد از چهار پنج سال فرار کنم با همون قاشقم یه تونل کندمو فرار کردم ولی الان نمیدونم کجام وسط نا کجا آبادم کیلومترها دورو ورم فقط هواست هیچی نیست،

فقط بعد از کلی کاوش یه سولاخ خیلی گنده رو تونستم کشف بکنم نمیدونم حالا سولاخ کون زمینه یا چیز دیگس،

فعلا که شده پناهگاه من،

راستی یکم پیر شدم، لعنت به این زمین و گذر زمانش و ساعتهاش که هر ثانیه از ثانیه شماره مرگ یکی کم میکنه، کی بخواد صفر بشه خدا میدونه تا صفرهم بشه باس معقدت رو تمام رخ بزاری دراختیارش تا هرچی که دلش میخواد توش فرو بکنه، حالاحال منو بفهم که تو معقد زمین لونه کردم ببین چی میکشم. دود کشه مغزمم خوب کار نمیکنه فکر کنم چون گازهای اسیدی اینجا زیاده. به قوله سوفیا لوره شاعره بزرگ آلمان، ما زه بالاییم و بالا می رویم، فقط نمیدونم من چرا بالا نمیرم هی تا میخوایم بریم بالا یا دودکشم به یه جا گیر میکنه یا دماغم یا ماتهتم که خلاصه قسمت نمیشه انگار بریم بالا. خوب چه میشه کرد چه میشه گفت باس همین پایین حال کنیم.

راستی از زوره گرسنگی مجبور شدم هم سلولیم چنگیز رو که باهام فرار کرده بود رو بکشم و بوخورم، هر روز یه قسمتیش رو دارم میخورم خدا کنه تا به قسمت چیزش نرسیدم یه حیونی همبرگری پیتزایی چیزی گیرم بیاد وگر نه مجبورم اسمش رو نیارش رو بوخورم. راستی اینجا شبها یک سری اتفاقات مشکوف میوفته که خوف آدم رو ور میداره و دوسه کیلومتر اون ور تر میزاره زمین الان حوصله ندارم باید بگردم چوب پیدا کنم واسه آتیش شام لنگ سمت چپ دارم با سس مخصوص سرآشپز.

 

آقا غلامه پیره سگ

28/7/89

 

Agha Gholam
 

 

کله پوک

 
چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥

یه سلام با صورت چروکیده و اخمو؛

بعد هشت ماه بلاخره تصمیم گرفتم بنویسم،

آخه از چی، چقدر این زندگی مزخرف و به درد نخور شده
هر روز یه روز بدتر از دیروز میاد. این یه نخودی هم که توی کلمون به اسم مغز بود

دیگه اثری از آثارش نیست،

دیگه کله پوک کله پوک شدم. انقدر فکر و خیالی الکی میاد سراغ آدم
نه بگم از تنهایی
نه بابا تنهایی که تنها همدمونه تو این سلول، توی این دنیای
به این بزرگی این مغزه که
همه کارس و نشسته اون بالا هی فرمان میده واسه
خودشم به قولی پاتشاهه از این
دنیای بزرگ فقط یه سلول یه وجبی سهمش شده که داره توش خفه میشه از بس خودش رو به درو دیوار زده دیگه کار نمیکنه فقط جرقه میزنه منم که خوب نوکر دست به سینه این مغزم دیگه تکلیفم معلومه.
فکر کنم دود کش مغزمم کثیف شده چند وقته نرسیدم برم رو پشتبوم تک و تمیسش کنم،

چند وقته اصلا انگاری هیچی توی سرم نمیگذره قبلاترا کلم مثل اتوبان بود هی
وییییژژژژژژژژ ویژژژ
یه فکر رد میشد الان انگاری به هیچ چیز نمیتونم فکر کنم مغزم به کل تعطیل شده کرکره رو کشیده پایین این بد بیاری های زندگی هم که کونم رو پاره کرده انگاری شدم لوک بد شانس هرچی بدبختیه هی سره من میاد تیمورم که چند وقته مریضه کامپیوترم رو میگم تنها رفیق بی کلک من و تنهاییه، اینم یه روز کارم میکنه فردا حال نداره کار نمیکنه حقم داره مثل خودم پیره مرد
شده دیگه رمق نداره،
نیمدونم چی بنویسم فقط میخواستم یه چیزی نوشته باشم که یه کار مفیدی کرده باشم چیز خاصی توی ذهنم نیست راستی 1۲ بهمن 85 چه روزه خاطره انگیزی بود واسه خودم مینویسم که تا سالهای سال اینجا بمونه شاید بعدها از این روز شرمنده باشم ولی تا الان که خاطره انگیز
و به یاد ماندنی بوده حالا تا بعد.
خوب میدونی اولش از تنهایی شروع میشه تنها که میشی هزارتا فکر و خیال میاد سراغت بعدش دیگه اصلا احساس تنهایی نمیکنی چون به تنهایی عادت میکنی قافل از این کله کلی آدم دورو ورتن ولی هیچ کدوم رو به حساب نمیاری و نمی بینی، بعدش کم کم مخت مثل من تعطیل میشه همش دوره خودت میچرخی نمیدونی چی کار میخوای بکنی مثل همین مطلبی که الان دارم مینویسم از روی ناچاریه که نمیدونم چی کار کنم یا چی بنویسم،

فقط وبلاگ رو خط خطی میکنم،
خوب شاید این یه شروع باشه واسه دوباره نوشتن، شاید کمک
کنه یکمی این مغزه

راه بیوفته باید واسش کفش جق جقه ای بخرم،
کونده خان نشسته اون بالا هی فرمان میده
جدیدا هم که به چیزش منو حساب نمیکنه هی بهش میگم چی کار کنم میگه نمیدونم منم که عادت کردم همش از اون فرمان بگیرم مثل خرموندم تو گل، بیخیال شاید بهتر بشه زیاد چرت و پرت نوشتم امید به اینکه شفا پیدا کنم.

فعلا باشد زندگانی.

 

آقا غلام کله پوک
18/11/85

 

Agha Gholam
 

 

مرگ بر تولد

 
پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥

فقط دو روز دیگه یعنی درست ششم خرداده دویست و اندی سال پیش؛
یکی یخه آقا غلام رو از پشت گرفت و یه لقد نسارش کرد
و شوت شد تو این دنیا؛ محکوم شدم به زندگی کردن؛
بگذریم که الان زندگی داره مارو میکنه؛
توی این دویست و اندی سالی که از خدا عمر گرفتم یادم نمیاد که
روز تولدم خوشحال باشم همیشه تو خودم بودم و سعی میکردم
کسی نفهمه که امروز همون روزه؛ الانم که دیگه توی حبسیم؛
سوگواری روز تولد امسال هم باید توی حبس انجام بدم؛
پیراهن مشکی و ریش و پشمو از این جور صحبتها؛
البته ما که فابیریک سرو صورتمون همیشه عزاداره و مشکی پوش؛
نمیدونم چه سریه اصلا باهاش حال نمیکنم؛ درمورد قصه آفرینش
یادمه بابا آدم تعریف میکرد که اول همه آدمها توی یه عالمی
بنام عالم ارواح بودن؛ اونجا مورد تعلیم و تربیت قرار گرفتن بعد عالم ارواح
که تموم شد زندگی در عالمی بنام عالم ذر شروع شد؛
یه جایی مثل همینجایی که هستیم اونجا زندگی کردیم و آموزشهای
بیشتری دیدم؛ اونجا هم آدم خوب بود هم بد؛
یکی بیشتر حرف گوش میداد یکی هم مثل من کمتر؛
بعد که قرار شد این دنیا و بشرخاکی و به این شکل شروع بشه
عالم ذر تموم شد و آدمها بر اساس تعلیم و تربیتی که توی عالم ذر
دیدن و مقدار سربه راه بودنشون توی دوره های مختلف و جاهای مختلف
زمین خاکی پخش شدن و کسایی که اونجا بهتر بودن اینجا جاهای بهتری
گیرشون اومده محیط خوب و خانواده خوب و از این جور صحبتها؛
حالا یادم نیست که من اونجا چی کاره بودم که الان این کاره ام؛
بگذریم؛ گذشتیم؛
خلاصه امیدوارم که روزی برسه که سوگواری روز تولد تموم بشه؛
شاید توی طول عمرم 10 بار بهم نگفته باشن تولدت مبارک...!!؟؟
تولدت مبارک آقا غلام...!!
 
 
 آقا غلام بادکنکی
 ۴/3/1384
 
 بودیم و کسی ندانست که هستیم
 باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

Agha Gholam
 

 

حیف واژه خیانت...!!

 
پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 حیف اون بتی که از تو ساخته بودم؛ من مقصر نبودم چون تورو نشناخته بودم
 اصل مطلب اینکه بورو پی کارخودت؛ دیگه نمیخوامت لعنت به تو و اون روز تولدت
 حیف لحظه های که واسه تو گذاشتم؛
 حیف غصه هاییی که خوردم چون ازت خبر نداشتم
 حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم؛
 حیف شوقی که تو گفتی داره اما من ندیدم
 حیف حرفای قشنگی که واسه تو نوشتم؛
 حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم
 حیف شبها که نشتم با خیالت زیر مهتاب؛
 حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو توی خواب
 حیف باوفایی من؛ حیف عشق و اعتمادم
 حیف اون دسته گلی که توی پاییز به تو دادم
 حیف فرصتهای عمرم؛ حیف عمرم و دقیقم؛
 حیف هرچی به تو گفتم
 راست راستی حیف سلیقم؛
 حیف اشکایی که ریختم واسه تو دم سپیده
 حیف احساس طلایی حیف  این عشق و عقیده
 حیف شادیم توی روزی که میگن تولدت بود؛
 حیف عاشقیم که گفتی اولش کار خودت بود
 حیف اون همه قسمها که به اسم تو نخوردم؛
 حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیوردم
 حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویا؛
 حیف که تو از راه رسیدی اونو دادمش به دریا
 حیف چیزی که ندارم؛ حیف ذوقی که نکردی؛
 حیف گرمای دستم که سپردمش به سردی
 حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت؛
 حیف اعتماد اون روز حیف واژه خیانت
 حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره؛
 حیف اون حرفا که گفتی؛ گفتم اشکالی نداره
 حیف چشم هایی که به تو گفتم با لبای خندون؛
 حیف آرزوی باتو بودن زیربارون
 حیف هرچی که سپردم حیف هرچی که نبودی ؛
 ما که رفتیم ولی یادت باشه دیونه بودیم؛
 واسه تو یه عمر اسیر تو کنج این خونه بودیم
 ما که رفتیم تو بمون با هرکی که دوستش داری؛
 با اونی که پنهونی سر روی شونش میزاری
 ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود؛
 قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود
 ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشق جدید؛
 میدونم چند روزه دیگه میشنوم جدا شدید
 ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود؛
 دل ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود
 ما که رفتیم ولیکن قدر تو دونسته بودیم؛
 بیشترم خواسته بودیم ولی نتوسته بودیم
 ما که رفتیم تو بورو دل بده دسته دیگری؛
 به قول حافظ ما هم داریم یه یاره سفری
 ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش؛
 آرزوم اینکه فقط تلف نشه دقایقش
 ما که رفتیم تو بورو دنبال طالع خودت؛
 ببینم سال دیگ کی میاد تولدت؟
 ما که رفتیم تو بمون با اون که از راه اومده؛
 اون که بااومدنش خنجر به قلب من زده
 ما که رفتیم دیگه؛ دل ندین دیگه به عشق کاغذی؛
 لااقل میومدی پیش واسه خدافظی
 
 تک و تنها توی این اتاق بی تو هستم
 آقا غلام در بند
 28/2/84
 
غلامنامه:
 روزا چه بد میگذره انگاری دقیقه ها نفرین شدن
 همش باس یه بدی با خودشون بیارن...!!
 یه روزی تو خلوت خودم رفتم پیش دلم واسه احوال پرسی
 به اعماق دلم که رجوع کردم دیدم یه سولاخ گنده توی دلم پیدا شده
 که تو از توی اون سولاخ افتادی بیرون.!!

نقشه فرار؛

میشه بعد ده سال یا که صد سال با یه قاشق فکستنی
یه تونل کندو از حبس آزاد شد؛تام کروزم که پایه شده و یاری میده؛
ولی چند سال باس بگذره که بشه از تو فرار کرد؟؟
از قلب میندازمت بیرون از تو ذهن میای از توی ذهن میندازمت بیرون
از تو دل میای میترسم از تو دل که بندازمت بیرون
از یه جایی بیای تو که تبعاتش بد باشه.

Agha Gholam
 

 

آقا غلام دستگیرشد

 
شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

طبق آخرین اخبار نابغه روزگار آقا غلام یابه گو؛ در حوالی جزایر قناری
در حال کفتر بازی توسط F.B.I شناسایی و دستگیر شد؛
در همین بین خورزو خان و نیش نیش که پیچیده بودن به بازی و رفته بودن
تک خوری بکنن از دور شاهد ماجرا بودن و متواری شدن؛ نیش نیش
بعد از متواری شدن با موتور گازیه حسن سافکار؛ آخرین بار در کلمبیا دیده شده
و اثری از آثار خورزخان نیست.
به گفته یک مقام امنیتی که نخواست اسمش فاش شود که
اصلا تابلو نیست که مرد هزارچهره Adamforoshe بود رده پاهایی از
خورزوخان در جنوب ترکیه دیده شده است!!
پس از دستگیری آقا غلام بعد از سالها چهره واقعی وی آشکار شد.
وی مردی سیه چرده با دندونهای گرازی و چشمهای باباقوری و گوشهای
آینه بقل تریلی و دودکش مشکوکی که از کنار مغزش زده بیرون.
آقا غلام در آخرین مصاحبه خودش با شبکه Spice Platinumاعلام کرده
که در یکی از زندانهای سری مخفیه F.B.I در گوانتانامو به سرمیبرد و
تحت شدیدترین شکنجه ها حاضر به پرده زدن از برخی حقایق نشده
و همچین وی ادامه داد که به هوچ عنوان در زندان ساکت نخواهد
نشست و به فعالیت خود ادامه خواهد داد؛ همچنین طبق گفته یکی
از عوامل نفوذی در زندان آقا غلام در سلول W6592 به سر میبرد و
به کمک یک قاشوق مشغول کندن تونلی در سلول خودش هست
برای خروج از زندان؛ به گفته کارشناسان حفر این تونل 400 سال
به طول خواهد انجامید؛ که از جاداره از پشت کاره آقا غلام تقدیر کرد.

جون داداش دنیا وفا نداره چی چی چی چی؛ من چند وقت پیشا
که کف دستم رو بو کردم دیدم بوی بدی میده ها ولی نفهمیدم قصه
چیه الان میفهمم و باید به خورزوخان و نیش نیش تک خور هم بگم که
بلاخره یه روزی از اینجا میام بیرون و انتقام میگیرم.

آقا غلام حبس کشیده
19/1/8

Agha Gholam
 

 

::دوستان یابه گو::

خورزوخان
نیش نیش

MX386
تام کروز