سلام، من دوباره اینجام، خودمم، آقا غلام،
نمیدونم از کجا باس شروع کنم ولی انگاری مثل یه ققنوس توی آتیش خودم سوختم و از خاکسترم دوباره بلند شدم، خیلی روزا پیش تر دلم میخواست بیام بنویسم ولی خوب چهار پنج سال طول کشید تا به این قدرت رسیدم.
نمیدونم از کجا بگم از چی بگم خیلی چیزا هست که باس بگم ولی خوب چی بگم.
بلاخره تونستم از زندان فرار کنم، ولی خوب هنوز اسیرم.
قلبم انگاری یخ زده به قول فرنگی ها فیریز شده، دلم واسه همه چی تنگ شده واسه خود غلامم بیشتر از همه چیز. دلم میخواست یه مخترع بزرگ بودم یه چیزی تو مایه های فردوسی طوسی حالا آبی هم بود اشکالی نداره میتونستم تیمور رو کامپیوترم رو میگم، تبدیل میکردم به یه سفینه فضایی شایدم صفینه فضایی حالا گیرنده، میرفتم اون بالا بالا ها دور دورا از دست همه راحت میشدم میشستم تو تنهاییه خودم کلی عشقو حال میکردم بعد که دلم تنگ میشد از اون بالا شیرجه میزدم وسط زمین و خوشبختی هاش که همین خوشبختی هاشه که دهن مارو مثل اتوبان تهران قم آسفلات کرده که کلی هم چاله چوله داره مثل آدم هم آسفالت نمیکنه که.
آآآآآآآآخیش خیلی وقت بود دری وری نگفته بودم یا به قول خودم یابه نگفته بودم دلم اوچول شده بود واسه یابه سرایی، خوب شکر خدا انجام شد.
دارم روی یه سری پروژه های خیلی بزرگی فکر میکنم، مثلا یکیش اینه که چه جوری میشه یه شبه پولدار شد یا چه جوری زنها میتونن بیست و چهار ساعت حرف نزنن یا چه جوری میشه قانون نسبیت انیشتنگ رو نقض کرد یا قانون کنش و واکنش یعنی چی، یعنی اگه یه لقد بزنم زیره کونت تو جفت پا میای تو تخت سینمو از این چیزا.
راستی الان نمیدونم کجام از زندان که گفتم بلاخره تونستم بعد از چهار پنج سال فرار کنم با همون قاشقم یه تونل کندمو فرار کردم ولی الان نمیدونم کجام وسط نا کجا آبادم کیلومترها دورو ورم فقط هواست هیچی نیست،
فقط بعد از کلی کاوش یه سولاخ خیلی گنده رو تونستم کشف بکنم نمیدونم حالا سولاخ کون زمینه یا چیز دیگس،
فعلا که شده پناهگاه من،
راستی یکم پیر شدم، لعنت به این زمین و گذر زمانش و ساعتهاش که هر ثانیه از ثانیه شماره مرگ یکی کم میکنه، کی بخواد صفر بشه خدا میدونه تا صفرهم بشه باس معقدت رو تمام رخ بزاری دراختیارش تا هرچی که دلش میخواد توش فرو بکنه، حالاحال منو بفهم که تو معقد زمین لونه کردم ببین چی میکشم. دود کشه مغزمم خوب کار نمیکنه فکر کنم چون گازهای اسیدی اینجا زیاده. به قوله سوفیا لوره شاعره بزرگ آلمان، ما زه بالاییم و بالا می رویم، فقط نمیدونم من چرا بالا نمیرم هی تا میخوایم بریم بالا یا دودکشم به یه جا گیر میکنه یا دماغم یا ماتهتم که خلاصه قسمت نمیشه انگار بریم بالا. خوب چه میشه کرد چه میشه گفت باس همین پایین حال کنیم.
راستی از زوره گرسنگی مجبور شدم هم سلولیم چنگیز رو که باهام فرار کرده بود رو بکشم و بوخورم، هر روز یه قسمتیش رو دارم میخورم خدا کنه تا به قسمت چیزش نرسیدم یه حیونی همبرگری پیتزایی چیزی گیرم بیاد وگر نه مجبورم اسمش رو نیارش رو بوخورم. راستی اینجا شبها یک سری اتفاقات مشکوف میوفته که خوف آدم رو ور میداره و دوسه کیلومتر اون ور تر میزاره زمین الان حوصله ندارم باید بگردم چوب پیدا کنم واسه آتیش شام لنگ سمت چپ دارم با سس مخصوص سرآشپز.
آقا غلامه پیره سگ
28/7/89